زندون دل مهدی....

زندون دل مهدی ....

خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
موضوع بندی

 

لوگو

جستجوگر




شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
به نام خدایی که عشقو آفرید تا آدمارو بی قرار کنه
وقتی جمعی از احل زمین از خودی پاک دامنی در بی خودی نا پاکی خزیدند دلم گرفت.....
و نمی دانم چرا در لحظه ی نگاه دوختن به آسمان دلم شکست.....!
دلم از اندوه بی شمار آنکه ندانست و آنکه نداشت و آنکه نتوانست از ته دل بخندد گرفت
گاهی وقتا با خودم فکر می کنم این عشق چی می تونه باشه که آدم وقتی عاشقه خوسحاله و بی خیال اما وقتی اونو از دست داد نا راحت هستو ............
چرا ... درد عشقو من کشیدم......درد تنهایی رو هم کشیدم.....
اما آخرین حرفم به اون این بود که بهش گفتم به قرآن دوست دارم
آخرین حرفم
به نام خدایی که عشق رو آفرید تا آدماشو بیقرار کنه

سه شنبه 19 دی ماه سال 1385

بعدها نام مرا یاران و باد
نرم می‌شویند از رخصار سنگ
گور من گمنام می‌ماند به راه
فارغ از افسانه‌های نام و ننگ

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان میروم
و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند

دیگر کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

دیگر کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی است


اه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگذرم

همه ذرات جسم خاکی من از تو ای شعر گرم در سوزند

آسمانهای صاف را مانند که لبالب زباده ی روزند

دوشنبه 18 دی ماه سال 1385
این کیست این کسی که روی جاده‌ی ابدیت

بسوی لحظه‌ی توحید می‌رود

و ساعت همیشگیش را

با منطق ریاضی تفریق‌ها و تفرقه‌ها کوک می‌کند.

این کیست این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی‌داند

آغاز بوی ناشتایی می‌داند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه‌های عروسی پوسیده‌ست

جمعه 12 آبان ماه سال 1385

عشق سو ء تفاهمی است بین دو احمق که با یک ببخشید تمام می شود !!!!!!!!!!!!

چهارشنبه 1 شهریور ماه سال 1385

با توام ای سهراب..ای به پاکی چون اب. یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد؟ نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد! دیگه به چه کسی دل را خوش کنم؟

یادته بهم گفتی آمدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو.اومدم آهسته و نرمتر از یک پر قو ...خسته ازدوری راه.خسته و چشم به راه.

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار...فکرکنم شدم دچار!

تو خودت گفتی بهم چه تنهاست ماهی اگر دچار دریا باشه.یار غمها باشه....یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم .می فروشم به شما تا به آواز قناری که در آن زندانیست دل تنهاییتان تازه شود...دیگه حتی اون قناری که اسیر قفسه نیست که تازگی بده تنهایی منو. پس کجاست اون قفس شقایقت.منو با خودت ببر به قایقت.راست می گفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود.کاشکی دلشون شیدا بود. من به دنبال یه چیز بهترینم.آخه تو خودت گفتی به من :بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...

شنبه 28 مرداد ماه سال 1385

باز من و آلبوم عکسات , گریه ها و شب آخر
باز میخوای بری عزیز شی ؟ آخه از اینم عزیزتر ؟

بس نبود اِنقد که رفتی ماها رو شکنجه کردی
هر دفعه میری و میگی باز دوباره بر می گردی

شونه هات یه خونه ی گرم , دل من یه مرغ ناشی
تو کجا و من ولکین , می میرم اگه نباشی

دوست دارم دیوونه تر شم تو باید بدی اجازه
الهی , هوای غربت عزیزم بهت می سازه؟

تو بری من میشینم می شمرم فقط ستاره
ماه داره ادای چشم روشنت رو در میاره

گلدونا دارن میلرزن راستی چه هوای سردی
من به حرفای تو زندم, راس میگی که بر می گردی؟

رودو دریاها میریزن خودشونو پشت راهت
آسمون خم شده انگار واسه دیدن نگاهت

تا بری همه میدونن اینجا ها بارون میگیره
برسی اونجا میبینی , هر چی ابره داره میره

مهم اینه که ببارم مثل هامون , مثل کارون
مهم اینه که بدونی من دوسِت دارم فراوون


چهارشنبه 25 مرداد ماه سال 1385

خدایا تو خودت می دونی اشکهایم نشانه چیست .

پس در این دل شکسته به دنبال چی هستی که هر لحظه غمی را بر آن ارزانی می کنی

خدایا تو خودت میدونی دنیای من با تو معنی پیدا می کنه پس چرا همیشه منو در برزخ زندگی بدون راهنما قرار میدی ؟

خدایا تو خودت از سر درون خبر داری و می دونی این بنده نمی تواند شکرت را به جای آورد پس راحتش کن تا در این شرمندگی نمونه.

خدایا ای یگانه محبوب دل غمگینم !

چه روزهایی برای تو گریستم و تو چشم بر اشکهایم بستی .

چه شبهایی با تو سخن گفتم اما تو مرا بدون پاسخ رها کردی .

چگونه ای .......؟

من هنوز در حیرتم که بهانه های این دل شوریده برای پیوستن به تو چیست ؟

با همه بدیهایم سوی تو آمدم تا مرا باز مورد رحمت خود قرار بدی . خدایا تو را به غروب جمعه که یاد آور حجت توست مرا رها نکن .

من بی تو هیچم

دوشنبه 23 مرداد ماه سال 1385

زیستن فلسفه ایست
فلسفه من چیست؟
هان !
شاید از منطق جداست
اما آمیخته ای از فهم است
خوشا آنان که فلسفشان کلافی جدا از فهم است
خوشا فلسفه دیوانگان...
فلسفه خنده زیباست !!!
من نمیدانم فلسفه شاعران چرا چنین غمناک است !
فلسفه زیستن یک سیاستمدار
یا یک پزشک کاش می دانستم که چیست!
فلسفه یک کو دک خیابانی چه ؟
زیباست فلسفه یک قناری
عمناک است فلسفه یک ققنوس ...
آه از فلسفه سیمرغ ..
من از افلاطون چه میدانم
یااز ارسطو؟
اینان فلسفه زیستشان چه بود ؟
وای از فلسفه زیستن
در قاعده زیستن من
فلسفه ای گم شده
دستها می سایند و افکار می کاوند
اما نمی یابند!

جمعه 20 مرداد ماه سال 1385

گوش کن
هر چه سکوت است
متعلق به ماست...!

من و تو می توانیم تنها
در سکوتی که غریبانه می پایدمان
عشقمان فریاد کشیم

آنطرف تر
کسیست
که تو را می شنود

آری آن احساس من است......


چهارشنبه 18 مرداد ماه سال 1385

(( . . . هستی نمایشخانه است ))


افسانه است و رویا

آنچه در آن وجود دارد ، جمله از لباس حقیقت عاری هستند ، و ما بازیگرانی هستیم ، که

برای ایفای یک رل کوچک یا بزرگ ، وارد این نمایشخانه شده ایم.

اصولا در ما (( زندگی )) نامیده می شود ، بصورت رویا و تخیل درآمده ...

و آنچه را که حقیقت می پنداریم، نابود گشته است ...

گرچه هستی بازیچه ای بیش نیست، اما آنچه بازیچه است، هستی نیست.

ما همه موجودات بیگناهی، که غیر عمد وارد این گودال شده ایم، همگی از سرنوشت و

آینده و احتمالا از گذشته هم بی خبریم.

آینده را نا مفهوم و مجهول می دانیم ، و از دوران تولد خود کاملا بی اطلاعیم.

همه ما موجودات نادانیم ، و تنها امتیازی که با سایر حیوانات بر ما دارند، بیشتر نادانی

آنهاست . و ما بخاطر فهم و دانشی که داریم ، از سایر حیوانات بیشتر رنج می بریم، و

بنسبت کمتر عمر می کنیم.

گر چه زندگی مسخره است، و ما دلقکهای این مسخره گاه ...

اما همچنان بازیکنان یک تاتریم، هر چند که فقیر و بی چیز با شند، نا چار همگی که روی

( صحنه ) آمدند ، شخصیت تازه و مجعولی پیدا می کنند، ما نیز هنگامی که پا به عرصه

اجتماع می گذاریم و هیاهوی مردم ، گوشمان را پر می کنند.

ناچار تغییر حالت می دهیم و بصورت یک کمدین واقعی در می آییم.

انگار رلهای مختلف را لاقیدانه و بدون اراده بازی می کنیم.

تا بزرگترها، کسانی که گرداننده صحنه اجتماعند، شاد و مسرور ،

بما و سرنوشتمان بخندند.

سه شنبه 17 مرداد ماه سال 1385
مرا به آغوشت راه بده ، میخواهم برای اولین بار ببوسمت ، بیا چشمانمان را
ببندیم ، میخواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره میخورد و هر دو از فرط
لذت در اغوش یکد یگر نفس نفس میزنیم ، از لذت متناهی جسممان ، وجود
نامتناهی خداوند را با چشمانی بسته تصورکنیم ، چشمانت را باز کن!؟
نه!..نه..!، لبهایمان از گرمی شهوت خشک شده اما گونه هایمان از اشک
خیس ، ما ساعتهاست که در آغوش یکد یگر میگرییم . ای تنها هم آغوش
من ، بیا که احساسم را برایت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به
لذت بوسه ای نفروخته ام ، بیا که میخواهم وقتی دستانت را به روی
احساسم میگذاری ،از فرط لذت ، قطره های اشک بر گونه هایت بدرخشد ،
میخواهم با اشکهایت بر تمام احساسم بوسه زنی ، میخواهم اشکهایت
تمام روحم را خیس کنند ، بیا که . . .


دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385

بغضم را شکستم و های های گریستم که سکوت ثمره ای جز فراق نداشت
باور نمی کنم که از دستت دادم که کاش می دانستم "از اول که تو بی مهر و وفایی"
شیدای تو شدم و رسوای دگر کسان
عاشق شدم ولی آبروی عشق را نبردم و "چو نیلوفر عاشقانه به پایت پیچیدم"
درین خیال بودم که تا همیشه در آسمان نگاهت پرواز خواهم کرد که می گفتم "در
نظر بازی ما بی خبران حیرانند"
با تو سخنی نمی گفتم که "بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل توان شناخت
ز سوزی که در سخن باشد"
آنچنان می خواستمت که فراموش کردم به خود بگویم "نه عجب که خوبرویان بکنند
بی وفایی"
که دیگر خودی هم وجود نداشت که " میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست"
آری
"میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز"
نمی دونم شاید هم تقصیر خودم بود. شاید به گفته حافظ من حجاب خودم بودم:
"هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ور نه تشریف تو بر بالای کس کو تاه نیست"

آری بغضم را شکستم
و ای کاش که می دانستی

دوشنبه 9 مرداد ماه سال 1385

شب رفتنت عــــزیزم هرگــــز از یادم نمــیره
واسه هرکس که میگم قصه شو آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گله م از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

بارون اون شب دسشو از سر چشام بر نمیداشت
من تا می خواستم ببارم هر کسی میدید , نمیذاشت

سرنوشت ما یه میدون زندگی ولی یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقّته باید ببازی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشناها برای زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو غربت,جای اونجا,اینجا پیچید
دل تو بدون منظور,رفت و خوشبختی مو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناریا مُرد
فرداش اما دس قسمت,اون یکی رم با خودش برد

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشمون نوشتم می شینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفرم اونقدرا بد نیست
واسه گفتن از تو اما,هیچکی شاعری بلد نیست flower.gif


پنجشنبه 5 مرداد ماه سال 1385

به امید دیدن آینده ای پر امید بدون مهابا از عشق های زمونه!
باری دیگر،
فرشتگان همچون اقیانوس به رقص در آمدند...دستهایشان را بر هم زدند...
و تولدِ روح و روان، از زمین و آب...همه چیز آرام شکل گرفت...آتش که از
دستانشان پرواز میکرد...و حقیقت و زندگی که آرام آرام روحت را در بر گرفت!و عشق که همان دم در وجودت دمیده شد..به بهانه اینکه، روزی زندگیت را با آن تکمیل کنی...!


حالا اون روز رسیده...شاید فقط برای من؟آیا اصلا از احساسم خبر داری؟!
ببینم آیا هنوز کنج ِاون دنیای ِبی ریات ،اون دنیای ِکوچکت سرد است؟
آیا هنوز با همون چشمان به دنیا نگاه می کنی؟با چشمانیکه مثل.. یخ به روی آتش می مونن؟و با همون روحی که روزی عشق در آن دمیده شد؟هیچ وقت
روحی گرم تر از آن روح برای شناختن پیدا نخواهی کرد...
تا حالا شده خوابمو ببینی؟...نامه هایی که برات می نویسم رو چی؟
تاحالا شده ،شبا، وقتی از همه چیز نا امیدی ،برای فراموش کردن حقیقت ستاره هارو بشماری؟
من از اونایی نیستم که به راحتی پنهان بشم ،بخوام از حقیقت فرار کنم...پول زیادی ندارم اما اگه هم داشتم آیا می شد یه ذره از عشق،یه ذره از محبتت رو بخرم؟می شد یه کاخ از عشق بسازم؟می شد به همه عاشقا نو یـد جاودان شدن عشقشون رو بدم؟می شد برای نا امیدا ،امید هدیه ببرم؟!...
چقدر زندگی زیباست ،وقتی وجود انکار ناپذیرت را در نزدیکی حس می کنم...
این حس درونی یه خرده مسخره است...اما همیشه با خودم می گم:
من هیچ وقت نخواهم دونست که به آغوش کشیدنش چه احساسی داره...
می دونی چرا؟چون هر بار که می بینمت احساس می کنم ازم فرار می کنی!
می بینمت که از کنارم می دوی...همیشه سریع ازم می گذری...یه نگاه کوتاه،
یه لبخند شیرین،نمی دونم منظورت از این لبخند چیه؟!شاید به کارها و عکس العمل های من لبخند می زنی؟تا حالا صد بار از خودم پرسیدم :
یعنی اونم منو دوست داره؟؟؟
اینا رو واسه تو می نویسم ...و برای آدمایی مثل تو ....که همیشه حرفای نه چندان شیرِین ،بلکم تلخ،رو به خاطر می سپرن!بعضی وقتا از حرفای مردم عصبانی می شم...این که شعارشون شده:عشق الکیه...عشق مال دیوونه هاس...عشق وجود خارجی نداره...!آخه یکی نیس از این مردم بپرسه:
اصلا عشق را چی معنی می کنین ؟ آخه اگه عشق نباشه ،زندگی معنا داره؟کی گفته پایان هر عشقی بد است؟چرا هی می گین :بیچاره عاشق شده!!!آخه بابا این خودتونین که ازش یک کابوس ساختید!!چرا یکی پیدا نمی شه که بگه،عشق واقعی رو لمس کرده،نه هیشکی نمی گه !!!چون مردم خوش خیال بهش می گن: خودتو دل داری نده!!تو این دوره و زمونه همه دروغگو شدن !!اینا همه الکیه...!
نه!به نظر من دروغگو همین آدمای ترسو هستن که از حقیقت فرار می کنن!چرا ازش فرار می کنیم؟چرا پنهان می کنیم ؟خیلی چیزاس که می شه و باید عوضشون کنیم.چرا باید آدمایی باشن که چشم خوش بختیه همو نداشته باشن؟که دزدی و آدم کشی براشون مهم نیس!!مهم اینه که تا دو تا جوونو دیدن تهمت فاسد بودن را رو پیشونی هاشون بچسبونن؟
نه ، من از اونایی نیستم که به راحتی پنهان بشم ،بخوام از حقیقت فرار کنم...!
چرا اعتراف نکنم:همه اون چیزی رو که نیاز داشتم در تو پیدا کردم...و تنها آرزوم به حس شیرین آزادی رسیدنه!،به احساس رهایی مثل وقتی که به دویدن اسبان آزاد می نگرم!
مطمئنم،هیچ سایه ای خورشید رو نمی پوشونه،چون آینده را در چشمان پر امیدت می بینم...چون می دونم:تو تمام آن چیزی هستی که نیاز داشتم!و روزی میرسه که ستاره های خوشبختی ،مثل منو تو هم دیگرو ملاقات می کنن!
اون موقع است که ما نفس کشیدن را در میان سکوت امتحان می کنیم!در شبها و روز های نوشیدنی،دربرابر آینده ای دیدنی...

دوشنبه 2 مرداد ماه سال 1385

کم کمک سحر داره هوا رو روشن میکنه
آسمون پیراهن آبیشو بر تن میکنه
یه شبی هم که تو مهربون شدی با دل من
صبح ناخونده داره دشمنی با من میکنه
هر شبی که دست تو مهمون دستم میمونه
تا خود صبح چشم من مواظب آسمونه
نکنه دزده بیاد ستاره ها رو ببره
نکنه خروس همسایه بی موقع بخونه

شنبه 31 تیر ماه سال 1385

در آن نیمه های سکوت که پاره پاره وجودم را جستجو مى کنم .درآن هنگام که آتش امید به روی دیدگانم سرد است.در آن هنگام که ابلیس پیرمست پاهای جوانم را زنجیر مرگ میکند.هنگامی که گیاه وجودم زیربارشلاق باران خم می شود و زمانی که حتى تکه ابرى در چشمانم نمی یابم تا کویر سوزان قلبم راسیراب کند در این تاریک ظلمت که دستی ناجی نمی یابم.از آن دوردستهای خیال نوری را می یابم که همچون کهربایی من را به سوی خویش می خواند.
سکوت آمیخته به شوریدگی ام که دیروز وجودم را ذوب می کرد امروز درس نگارش به من می آموزد .
آری سکوت سرشار از ناگفتنی هاست.کلماتی که هرکز زبان نگفته بود,گفتاری که چشم هرگز نخوانده بود.
سکوت فریادیست از درونم که صفحهْ قلم بروى گرامافون کاغذ,آن را برایم بازگو می کند. آرى در این هنگام است که تمام کهنه ترانه هاى ناگفته در بلندگوی صدایم با بغضى آلوده به غم به یکباره بیرون می ریزدو سکوت وجودم با رعد تکه ابر پنهان در سینه ام درهم می شکند.باران اشک,غم سنگین سینه ام را مى شوید.
آرى سکوت...

سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

نمیدانم آدمی اول دلتنگ شد بعد جمعه ها را ساخت یا جمعه ی کشدار و موذی بود که او را چنین دلتنگ میکرد .شاید هم جمعه و دلتنگی های آدم با هم متولد شده باشند . شاید آن زمان که آدمی بر روی دیوار غارها نقش معشوق و شکار و جنگ را میکشید یا رمه را به چرا میبرد جمعه ای داشت برای دلتنگیهای خود یا دلتنگیهایی برای جمعه .

گاهی که به دل طبیعت پناه میبریم و تنهایی خود را در آنجا میجوییم ایمان میاوریم که دلتنگیهای آدمی از معاشرت با دیگران ایجاد میشود ولی زمانی که دلتنگ نزدیکان و عزیزان میشویم و دلمان هوایشان را میکند اعتقاد پیدا میکنیم که دلتنگیهای آدمی از تنهایی اوست .

با خود گفتم : عشق ، دلتنگیهای عاشق را محو خواهد کرد ولی وقتی عاشق ، دلتنگیهای معشوق را هم بدوش کشید دریافتم که اشتباه کرده ام .

شاید کودک در رحم دلتنگ میشود که به دنیا میاید و باز شاید انسانها را دلتنگیهای آنهاست که از این دنیا میبرد نه بیماری و کهولت .

وقتی مدتی عزیزی را نمی بینیم دلتنگش میشویم و بعد از مدتی که با عزیزترین کسانمان هستیم دلتنگ دیگری میشویم و از اولی دلگیر ، که چرا دست و پایمان را برای دیدن دیگری بسته است .

جالب تر از همه گاهی دلتنگ خود میشویم ، دلتنگ جوانیهای خود ، خنده ها و شادیهایمان ، یا بیخیالی هایمان .

دلتنگیهای آدمی شاید در نگاه اول ناخوشایند باشند ولی تصور نداشتن کسی که دلتنگش شویم یا فراموشی عزیزان و یا حتی از یاد بردن صفا و سادگی کودکیمان ما را سخت میازارد .

پس دلتنگیهامان را پاس بداریم و عزیز ، وکاستی های دانسته ی خود را قیمتی تر از داشته های فراموش شده ی دیگران بدانیم .


دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
تو غفلت پروانه را
در باد های بی هنگام پائیزی ندیده ای
که بدانی اذر ما ه
از اواز کدام پرنده تنها زمستان است
بیرون خانه یک عده ادمی ایستاده اند
سردشان است
میگویند
هر کسی از راه شب امده
امده اینه را بخه خاطر صبح بشکند
چه غبار غفلتی گرفته این خواب نا تمام!

من حرفم هنوز نا تمام همین ترانه است
پروانه های بعدی را بپا
باد می اید!
من زود باز خواهم گشت!!!

شنبه 24 تیر ماه سال 1385

گاه که در تنها ترین سکوت لحظه هایم از پشت پنجره بر حرکت آدمکها مینگرم
در دل میگویم:
این دنیا جایی برای تنهاییست...ما انسانها انسان بودن را فراموش کردیم و به سوی تمدنی پیش رفتیم که زندگیمان را توأم با آرامش سازد...آرامشی که قلبهایمان را زیکدیگر جدا کرد!
به آسمان نگریستم...شب با سرعت هر چه تمام تر در پیش بود و اندک نور خورشیدی را که در آسمان باقی بود به کنار میزد و خود نمایی میکرد.
بغض سنگینی بر فرباد بی صدایم چیره شد و آسمان چشمانم را بارانی کرد...
هر چه بیشتر می اندیشیدم بیشتر تنها میشدم.
قلبم میزد و می دانست که هیچ کس به خاطر تپیدنش ستایشش نمیکند و میدانست که باید به تنهایی خونی را در رگهایم جاری سازد که عشقی به جاری شدنش نخواهد بالید...
از کورسوی آسمان ستاره ای اسرار داشت که خود نمایی کند .میدانست که در این عصر یخی نگاهی بر تن نقره ایش خیره نمیشود و انگشتی به سویش اشاره نخواهد کرد که بگوید :این ستاره مال من است!
و اما او سعی داشت اندک نور امیدی را را که در دل داشت بارز کند.
قلبش میتپید و امیدی دلش را منور میکرد.
هر چند گاهی در دل آسمان به فراموشی سپرده می شد و با قدرت ایمان دوباره ظاهر...
در دل احساس کردم به دنبال همدلی است و کوشش کردم تا همدلش باشم.
دوستش داشتم چون خودنمایی نمیکرد...چون صادقانه عاشق آسمان بود و امیدوا ر...
از آن شب به بعد هر لحظه ایمان در دلم بیشتر جوشید و تمام تلاشم بر این شد که به فراموشی فلب ها سپر ده نشوم.
من سعی کردم هنر دوست داشتن را بیاموزم تا همیشه دوستم بدارند.
من...من شدم و آن ستاره ی کورسوی آسمان هر شب نورانی تر و در دل من نیز نور ایمانی درخشید که ستاره به وجودم بخشیده بود.
من و او همراه شدیم و هر دو با هم پیمان بستیم که در تیره ترین لحظات زندگی با از خوشبختی مون دفاع کنیم...
و ایمانمان را به باور بنشانیم....!!

جمعه 23 تیر ماه سال 1385
اونجا زیر بارون ایستاده بودم...همون طور که بارون تند بهار شیکترین لباسم رو خراب می کرد به همه چیزهایی که در امروز از دست داده بودم یا بهتر بگم از اونها دست کشیده بودم فکر می کردم..عشق, شغل,موقعیت اجتماعی, و در اخر هم بهترین کتم....تنها چیزی که برام مونده بود یک احساس خیلی ناشناخته بود احساس ازادی مطلق از همه چیز و همه کس. یاد یکی از داستانهایی افتادم که در بچگی خونده بودم. قصه برده سیاهپوستی که تنها بازمانده یک کشتی حمل برده غرق شده بودو در جزیره ناشناخته ای به هوش اومده بود. سعی کردم بخاطر بیارم اولین کاری که کرد چی بوده. (با ولع تمام به نان کپک زده ای که توی صندوق بود گاز زد)...من هم تصمیم گرفتم به رستوران شیکی که اون اطراف می شناختم برم. بدون اینکه به سمت ماشینم برگردم پیاده زیر بارون راه افتادم...چون می خواستم کتم بطور کامل خراب بشه


© 2003-2008 bood.blogsky.com: All Rights Reserved.

Total Visitors : 230741
Email : beil_to@yahoo.com